خاطره

خاطره برامن شکل یه اتاقه تو بچگی ذهنم که روی میز تحریرش عکس جوونیهای داریوشه بابا همیشه موقع نماز خوندن عکس و میخوابونه روی میز وشما دوباره صافش میکنین

بالای میز کامپیوتر روی یه کاغذ A4 نوشته"بهترین کارها سخت ترین اونهاست" مال دیل کارنگی بود.هنوزم صدای فرامرز اصلانی منو به اون اتاق میبره.اتاقی که تا یادمه مال لیلا بوده  واسه ادمای این دنیای مجازی نمیدونم چه مفهومی دارین اما برای من :

شما لذت یه روز برفی هستین که با هم اسمامونو روی دیوار خونه قدیمی نوشتیم

 جمعه هاتون که با یاددادن زبان  به ما گذشت مثنوی خوندن برای من که نه ساله بودم      کافی شاپ توت فرنگی و اون روز بزرگ.

همه چیز یادمه با جزییات:سلمان هراتی رو از سهراب بیشتر دوست داشتین اسکارلت اوهارا کمر باریکی داشت شما اسم مادرش و دوست داشتین "الن"کتاب ورونیکا که خیس شد  از همه بیشتر ماشینی توی ذهنمه که شما رو با خودش برد اشکام یادمه 

واسه همینه که من و سمانه از ماتیز بدمون میاد

/ 4 نظر / 11 بازدید
لی‌لا

آره عزیز دلم، من آرزوهایی داشتم که با شعرای داریوش به لرزه دراومد و با هراتی نورانی شد و با آسیموف بزرگ شد و با کارنگی چارچوب پیدا کرد و با بربادرفته پیچیده شد و با کیمیاگر کوئیلو قدرت گرفت. من به بخش بزرگی از آرزوهای شخصیم رسیدم و هنوز هم از این که تا چیزی رو میخوام بدست میاد حیرت زده میشم. اما یه بخش بزرگ تری از آرزوهام شماها بودید: تو، سمانه، فاطمه، سمیه، مهدی، کمیل، حتی حسن ... من مسئول همه نبودم. من تو یه رابطه ی متقابل انتخاب کردم و انتخاب شدم. اما اونچه همه ی تلاشم بود و روی یک بخشی از اون هزینه ی گزاف دادم نتیجه نگرفتم. میدونم باور میکنی اما دلم میخواد بگمش که من عاشقتون بودم عاشق تک تکتون شما بخش های مهمی از وجودم بودید و هر بار که دیدم اشتباه انتخاب کردید غصه خوردم. چیزی که من در پی اش بودم این بود که به همه تون کمک کنم که باور کنید که خیلی بیش از اونچه عرف و خودتون پذیرفتید شایستگی دارید. ولی همه تون یه جایی متوقف شدید... یکی تو ازدواج... یکی تو عاشقی نکردن... یکی تو درس نخوندن .... یکی تو مسیر ندادن به نسل بعدتر ... یکی تو نجنگیدن برای خواسته هاش...

لی‌لا

چیزی که من دلم میخواست بهش نگاه کنید این بود که من با دست خالی و کلی مخالفت جایی ایستادم که همه ی اونها که تهمت بهم زدن و حقیرم کردن یه روزی بهم آفرین گفتن و شدم سنگ صبورشون. که اگر اون ماتیز منو برد به این دلیل بود که من انتخابش کردم و من تغییرش دادم و من یک زلزله تو یک خانواده ی بزرگ و معتبر و مدعی ایجاد کردم... ولی من این کارا رو نکردم که به به به و چه چه اونا برسم که برام مهم نبودن و نیستن هرگز تا همیشه که زنده ام، شما بودید، از بین اونا فقط یکی برام مهم بوده و هست و خواهد بود. شما که قسمت دردناک رو نگاه کردید و مسیرتون به چشم اندازه آینده من نبود آینده ای که همش برای شما بود و وقتی با رفتار فاطمه مواجه شدم بیشتر متاسف شدم. اما پذیرفتم که من تقلام رو کردم و شاید به قدر کافی نبوده و یه جایی تو مسیر شما راه خودتون رو رفتید که شاید باید می رفتید و شاید من باید شفافتر ازتون می خواستم اونچه رو که سخت برام مهم بود...

لی‌لا

با این همه... چه منو دوست داشته باشید چه بیزار باشید چه ازم رنجیده باشید چه رفتارهای منو اشتباه دونسته باشید. چه باهام حرف بزنید و دردودل کنید و چه به سکوت بگذریم از کنار هم... با این همه من عاشقتونم هنوز. نه به این دلیل که بخشی از گذشته ی منید. که هنوز هم بخشی از منید. و من هنوز هم سخت امیدوارم که به چیزهای بزرگتری برسید به تحصیلات بالاتر به ازدواج های موفق تر به ارتباطهای محکمتر به ساختن آینده ای با بچه هایی که به هم مربوطند نه اینکه فامیلند ... مربوطن... امید دارم یه جمع مفیدتر، قوی تر و قابل افتخارتر بسازیم و به هم به من کمک کنیم کمک کنید که به حفظ این انسجام کمک کنیم من به آینده ی این زنجیر امیدوارم دوست دارم اونقدر بزرگ باشه که دور تا دور دنیا بچرخه و گاهی این حلقه ها جاشونو به هم بدن تا لذت همه چیزها رو با هم تجربه کنن...

مجتبا تقوی زاد

خواستم بنویسم اینجا اما دیدم سکوت کنم بهتر است.سکوت می کنم ؛آن هم ایستاده