نمایشگاه کتاب

ایلیا توی راهروی نمایشگاه چه بیقرار شده، دلم براش میسوزه که دایم التماس میکنه که "همین جا بمونیم مامان".چه روز خوبی میتونست باشه ،بالاخره لهجه ات رنگ اطلسی رو پیدا میکنم،توی سالن شبستان ..........موبایلم زنگ میخوره.

دارم برمیگردم کرج ،کاش یه بار برده بودت شمال ،کاش شنبه شب شام پیشت مونده بودم،کاش یه بار اون همه خاطره که از شبای خوارس داشتی رو زنده میکردم،کاش سیر نگات کرده بودم.

مادرجون،میبینی چه پوست کلفت شدم؟روبروی ایینه می ایستم،کرم ضد افتاب میزنم تا افتابی که تن شما رو تشییع میکنه صورت من و نسوزونه،تا برگردم به خونه ای که شما رو از دست داد. سجاده ای که خالی شد،نوه هایی که هر کدوم یه گوشه از این خونه کنار خاطره یی از شما کز کردن،چقدر جاتون خالیه.

 

/ 4 نظر / 14 بازدید

کاش پیشت بودم... سر تو و شونه های من... سر من و شونه های تو... دل من با دل تو...سکوت...................

تسلیت میگم عزیزم [ناراحت]... ما که هر چی ازشون به یاد داریم مهربونی بوده...

فاطمه

یه حفره ی بزرگ که هیچ وقت پر نمیشه... که هی سقوط می کنی توش و ... چشم هات و که باز می کنی دوباره...