شک

چقدر این کلمه رو زیاد شنیدم این روزها

از مارال که به دوستیمون شک کرده

از فرزاد که به کارش شک کرده

از سیستمی که به من شک کرده

از فاطمه.

از خودم که به طاقتم شک کردم و به تعاریفی که داشتم و ظاهرا غلط های زیادی داشتم که باعث دامن زدن به اینهمه تردید شدم.نه ناامید نیستم .گرچه تو سالی که گذشت دو بار کارم رو از دست دادم ولی امیدوارم.شاید هم یه جور بیماریه این که به محیط کاریم وابسته میشم و دل کندن ازش برام سخت میشه.دل کندن از بچه های هنرستان با اون شیطنت های حساب شده شون. از روابط سطحی و خشکی که با دوست پسرهاشون داشتن و با چه حرارتی ازش حرف میزدن.از دنیای مواج و متغییر شون. از چهارشنبه های عزیز.

من ناامیدم؟

/ 6 نظر / 7 بازدید
لی لا

دیشب شنیدم... دیشب یه عالمه خبر بد شنیدم که اشکم رو در اورد... احساس کردم دو ماه من خوب بودم و همه بد بودن! خیلی حس بدی بود... یکی از اون خبرها خبر کار تو بود... متاسفم... امروز از پرواز جا موندیم ...

لی لا

شک مرز شعور آدمه با احساسش... مرز باید هاست با نبایدها... شک اگه نبود مثل همه مرزهای دیگه حتما چیزی کم بود تو زیستنمون چون اونوقت نمی فهمیدیم کجا باید تسلیم شد کجا یقین و کجا مقاومت... به نظر من مرز بلند تر از شک تعلیقه که حاصل امتداد شک هست و جای بسیار آزاردهنده و کشداریه...

فرزاد

موضوع شك نيست . بعضي وقتا آدم خسته مي شه . چون خسته ست شك مي كنه. سيستم هم خسته ست.

باران

به قدرت بزرگ تری ایمان داشته باش اونوقت هر جا که باشی گم نشدی درست مثل خورشید که مردم همه جای دنیا میبیننش به جز کسایی که چاه عمیقی برای خودشون کندند.

مارال

فقط به دوستی با تو شک نکرده ام به دوستی ها شک دارم و به تو که دوست ترینی! چقدر از دوستی هامون حقیقته و چقدر فقط یه بازی؟ گاهی دلم می خواد به تنهایی عمیقی پناه ببرم من ترسیده ام...