مهر

امروز اخرین روز مهر ماه بود . اخرین فرصتی  که به خودم داده بودم .وبه همین راحتی تمام شد. از فردا همان ادم کنترلگر بی رحمی میشم که در تمام این بیست و هفت سال گذشته بودم.....همون دختر قانع و ابلهی که خودش را با دلایل غیر زمینی سرگرم میکنه وبسیاری از لذایذ خواستنی رو به دروغ انکار میکنه. باید از این ناخوداگاه اشفته بازار فرار کنم وبه همون سطح خوش و خرم خودم برگردم .،جاییکه غایت من در رضایت دیگران تعریف میشه ........چقدر فکر کشی کرده بودم تا به این مرحله برسم و چه ساده این تصویر دوست داشتنی از نجابت یک زن رو با دستهای خودم خراب کردم.نمازهایم دروغ بوده اند؟ چادرم؟ 

ولی ..... فردا روز دیگری خواهد بود گرچه .........هیچ مطمئن نیستم.

صدای برخورد دو شمشیر را میشنوم دزدکی به جنگاوری این این پدر و پسر حسودی میکنم .توی دلم یک جورمعده  درد شیرین میپیچد.حالا مطمئنم.

 

 

/ 4 نظر / 12 بازدید
فاطمه

از ترس مي ترسم... و اون همواره مثل دوستي مهربان با من گفت و گو مي كنه:"من درون توام، با تو... به تو نهيب مي زنم اما از دوستانت به تو دوست ترم... با من خودت رو درياب. همين..." (نميدونم دقيقا دارم چي مي گم!)

باران

نمیدونم..........

لی‌لا

یک چیزایی را برای همیشه از دست دادی... درست وقتی به نخواستنشان فکر کردی... به دوباره داشتنشان فکر نکن ... یه جور دیگری که دوست تر داری فکر کن... حتی آن جوری که دیگران دوست داشتند... چون تو درست وقتی به نخواستنشان فکر کردی شبیه دفتری شدی که بسته شد. کاغذهاش تمام شد... جایی برای ادامه نیست... دفتر دیگری باید برداری و باور کنی که هرگز شبیه اولی نخواهد شد و نخواه که باشد... بهترین انتخابت را دوباره آغاز کن. دوست داشتنی ترین آدمها شبیه ترین آدمها به خودشان هستند... که خود آدم آیینه ی تمام قدیست که روح مهربان خدا را تصویر میکند.

مجتبا تقوی زاد

چهل و هشت روز گذشته و هیچ ننوشته اید ....سی ام مهر خواندم این خطوط را ...اما در تقویمم روز نحسی است این سی ام مهر ...سکوت کردم .....اما دیگر به روز نشدید ...........