فرنیک

امروزی که به هر حال گذشت

چه روز عجیبی بود. من رو پرتاب کرد به روزهای برفی دبیرستان که انگار دنیا کوچکتر بود, هر اتفاقی شدنی بود.مثل امروز که جابر رو کنار جاده دیدم,اون صدای اشنا,فرو ریختن نقابم با دیدن دردکشیدن ایدا,زار زدنم توی سالن مدرسه کنار ایدا,تزلزل همه ی اعتقاداتم درست توی یک چشم بر هم زدن,زل زدن پرشور تو به چشمهام.

خیلی شبیه نوجوونی مزخرفم بود امروز.

بهترین قسمتش بغل کردن فرنیک تو پیچ و خم های جاده چالوس بود, دلم میخواست راز این شروع و از چشم هاش بفهمم.

/ 5 نظر / 13 بازدید
مجتبا تقوی زاد

سلام. چیز زیادی از متن نفهمیدم راستش. چون انبوهی از اتفاقات روی توی چند خط بهش اشاره کردین به نظرم.اما یه حس غریب دویده لای این خط ها ...

نهان خانه

راز رشد غلت میخوره توی کامه هات... نوجوونی...

آقای سین

باید چیز هایی بنویسم باید چیز هایی بنویسم صد در صد حقیقی قبل از آن که به چیزی بیاندیشم. سلام دوباره سعی می کنم باشم با بودنتان روزهای سختی در پی است نکند یارانه ها را نداده باشند؟یارانه ها را؟ منتظرت هستم.

فرهاد

خوشحالم از اینکه فرنیک من تو بهتر شدن روزت موثر بوده.

مارال

چقدر حست برام آشنا بود...