خوارس

مادر جون
نویسنده : کوثر - ساعت ۱٠:٤٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱۱/۳
 

مادر بزرگی قصه اش را گفت و پر زد

مرگی دگر بر ریشه های من تبر زد

.

انگار می اید صدای تو ولی دور

انگار میخندی ولی ارام،مغرور

.

اهسته می غلتم به ریل خاطراتم

امشب قطاری بی سوارو بی ثباتم

.

چشمان من حتی مرا باور ندارند

این غصه ها اخر پدر مادر ندارند

.

امشب گمانم دست های تو جوان است

"بهتر که راحت شد"دروغ دیگران است

 

22. دی . 1391

خونه ی مادر جون