خوارس

مارال رویای سپید
نویسنده : کوثر - ساعت ۱۱:٢٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۳/٢۱
 

تا حالا شده  مدتها حس کنی که جای چیزی خالی است. که یک جای کار بد جوری میلنگد, که وقتی به دستهایت نگاه میکنی تردید نداری که این دستهای خودت نیست, که در کنار شادیهایت و غمهایت و انتخابهایت خلایی از واقعیت را حس کنی , مثل وقتی که برای چند صدم ثانیه مکث میکنی تا مطمین شوی بیداری ولی در نهایت مطمین نمیشوی. شده شک کنی به اینکه ما چند درصد حضور داریم؟ به احتمالی ناچیز از عدم تکرار طلوع فردا؟ وصبح............ که میشود, شده ندانی کدامی؟ شده ؟

 

 

شده یک روز صبح که از خواب بیدار میشوی باور کنی که تو همانی که هستی؟ همان که همواره برای نیکی میجنگد و از بدی نمیترسد؟ به دستهایت نگاه کنی و دستهایی عاشق را به یاد بیاوری که رویای بخشیدن داشت؟ شده از فردا نترسی؟ از گفتن مگوهایت نترسی؟ از تجربه حتی به قیمت شکست نترسی؟ از نزدیکی حتی به قیمت فاصله, نترسی؟ شده نفسهایت را بشماری و اراااام طوری که انگار این اولین دم و بازدم توست ذووووق کنی؟

 

 

شده شناور شوی در عمق چشمهایی که فقط میخواستی در سطح حفظشان کنی تا نکند در عمق از دستشان بدهی؟ شده با ور کنی که دوستی از عشق زیباتر است؟

 

 

شده تمام سلولهااای تنت از این که هیچ رازی در دلت نیست وووول بخورند؟

من با تو به این شروع رسیدم,

و با تو تا ته ارامش را خواهم رفت,

کنار تو .