خوارس

فرنیک
نویسنده : کوثر - ساعت ۱٠:۱٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱٠/٦
 

امروزی که به هر حال گذشت

چه روز عجیبی بود. من رو پرتاب کرد به روزهای برفی دبیرستان که انگار دنیا کوچکتر بود, هر اتفاقی شدنی بود.مثل امروز که جابر رو کنار جاده دیدم,اون صدای اشنا,فرو ریختن نقابم با دیدن دردکشیدن ایدا,زار زدنم توی سالن مدرسه کنار ایدا,تزلزل همه ی اعتقاداتم درست توی یک چشم بر هم زدن,زل زدن پرشور تو به چشمهام.

خیلی شبیه نوجوونی مزخرفم بود امروز.

بهترین قسمتش بغل کردن فرنیک تو پیچ و خم های جاده چالوس بود, دلم میخواست راز این شروع و از چشم هاش بفهمم.