خوارس

موضوع انشا:
نویسنده : کوثر - ساعت ۱٢:٥٤ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٩/۱۸
 

عاشورای امسال را چگونه گذراندید؟

به نام خدا.

باز گنجشگ کوچک ذهنم شروع به پرواز میکند و من انشایم را شروع میکنم.

ما امسال عاشورا به همراه خانواده به شمال رفتیم. روز  تاسوعا ته ته گلو یمان شروع به سوختن کرد ولی ما توجه نکردیم و همین طور هی فسنجان و ماهی خوردیم  و داشت خیلی بهمان خوش میگذشت که روز عاشورا دیدیم داریم میمیریم.  مارا بردند زیر سرم و انقدر دسته های بزرگ با طبل های بزرگتر  زیر گوش ما زدند و زدند تا اینکه ما برای شفای انها و خودمان دعا کردیم.ما شفایمان را با یک تن کبود از عدم رگ گرفتیم و به خانه رفتیم. انگار اوضاع روبه راه بود که ناگهان فهمیدیم که انجا جای ما نیست . احساس غریبگی کردیم.ادمهایی که دلمان انهمه برایشان تنگ شده بود چقدر فرق کرده بودند.دلمان پرکشید برای کرج. خواستیم یادمان برود که ما هرچه باشیم در ان خانه غریبه ایم. هرجقدر جان کنده بودیم تا ثابت کنیم دوستی از فامیلی مهم تر است کلا خراب شد.نتیجه میگیریم که جلوی بیمارستان طبل زدن ممنوع و اینکه ما غریبه ایم.

 

 

این بود انشای ما.