خوارس

 
نویسنده : کوثر - ساعت ۸:٤۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٧/۱۸
 

امروز که رفته بودم دنبال کار:

خیلی چیز ها را دیدم، کاربرد لباس،منش،لحن،چاپلوسی. ادمهایی که سر جایشان نیستند و لبخند میزنند،وادمهایی که انها هم سر جایشان نیستند و دست و پا میزنند. احترام به میز،به اتاق، به نسبت،به هر چه به جز شعور انسان را دیدم.

به کرج که رسیدم دلم بد جوری پر بود.که در های باز مزار محله ام مرا در خود کشید. یکی یکی از کنار دلبستگیهای خاکی ام گذشتم:اقاجون،دایی ،مریم،فاطمه،........

ولی به ابوالفضل که رسیدم سست شدم.نشستم ..... همه عقده هایم را برایش گریه کردم.