خوارس

بندر انزلی
نویسنده : کوثر - ساعت ٩:٤٩ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٤/٢٠
 

نمیدونم کدومش اینهمه سرحال اورده منو؟

تماشای طلوع خورشید کنار ساحل دریا یا حس استقلال تنها سفر کردن یا زل زدن به قایقهای تکنفره ی بادی رنگارنگ یا رفاقت دستهایی که چیزی نمونده بود لابلای گذشته گمشون کنم یا اسکله ی انزلی که انگار شخصیت مهربونی داشت یا عکس سیروس قایقران که تقریبا همه جا بود یا مرداب با این حس که ناگهان پرتاب میشی وسط یه دنیای بی قانون یا گوش دادن به صدای شاهین نجفی این بار با یه حس غربت و یا

مارال که هرچی میگذره ......هنوز.....بعد از دوازده سال طراوت روحش برام کم نمیشه 

 

نمیدونم.....کدومش؟

 


 
 
 
نویسنده : کوثر - ساعت ۱٠:۳٦ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٤/۱٢
 

این روزها دایم به پیرمرد درویشی فکر میکنم که به دکان عطاری مرد نیشابوری رفت و ................. بعد از اون روز مرد عطار دکان رو بست و به راه عشق و عرفان رفت.

 

تمام خاطره ها ی اون خونه تمام روز با منه .خاطره هایی که حسرت شد . اقا جونم بعد از یکماه دوری و اشک و دلتنگی ............رفت.چیزی که ازارم میده اینه که چرا نفهمیدم این پیرمرد اروم کجای عرفان ایستاده بود که دلتنگی هاش خدا رو قانع کرد.دلم برای هر دوشون تنگ شده.تمام خاطره های اون خونه تمام شد.