خوارس

جدایی نادر از سیمین
نویسنده : کوثر - ساعت ۸:٠٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱٠/٢٧
 

خبر گرفتن این جایزه منو بسیار به ایرانی بودنم امیدوار کرد.

 


 
 
هفته ی تولد من
نویسنده : کوثر - ساعت ۱۱:٠٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱٠/۱۳
 

من هنوز منتظرم

بیست و هشت به خودی خود عدد ترسناکی نیست ولی من با هر تبریکی بی اراده میلرزم.بیست و هشت سال گذشت بی اونکه عادتهای قبیح ترک بشن یا حتی کمرنگ . دیگه حس نیمه اول رو ندارم. دیگه هوس دو باره و دوباره و دوباره دیدن رهایی از شاووشنگ رو ندارم.دیگه نمیتونم کنار ایلیا از تماشای کارتون لذت ببرم.گرچه..........

هنوزنشونه های صدسال تنهایی هست تا بی هوا که بازش میکنم درست همون جایی بیاد که رمدیوس به اسمون رفت.

هنوز هم میتونم فیلم ببینم وکتاب بخونم و لذت ببرم و هیجانزده بشم.

هنوز میتونم شعر بگم.

هنوز منتظر غریبه هایی هستم که یه روزی اشنا بودند .

هنوز میتونم یاد بگیرم.

هنوز هم با حرارت سابق مارک لباس جمع میکنم و هر از گاهی مثل یه بچه دور خودم میریزمشون روی زمین و ته ته دلم از ذوق یه جوری میشه.

هنوز دوست داشتنیهامو دارم.خانواده ,دوستانم و بچه های کلاسم.

هنوز شبم با تو معنا میگیره.

گرچه , هنوز منتظرم.


 
 
فرنیک
نویسنده : کوثر - ساعت ۱٠:۱٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱٠/٦
 

امروزی که به هر حال گذشت

چه روز عجیبی بود. من رو پرتاب کرد به روزهای برفی دبیرستان که انگار دنیا کوچکتر بود, هر اتفاقی شدنی بود.مثل امروز که جابر رو کنار جاده دیدم,اون صدای اشنا,فرو ریختن نقابم با دیدن دردکشیدن ایدا,زار زدنم توی سالن مدرسه کنار ایدا,تزلزل همه ی اعتقاداتم درست توی یک چشم بر هم زدن,زل زدن پرشور تو به چشمهام.

خیلی شبیه نوجوونی مزخرفم بود امروز.

بهترین قسمتش بغل کردن فرنیک تو پیچ و خم های جاده چالوس بود, دلم میخواست راز این شروع و از چشم هاش بفهمم.