خوارس

مهر
نویسنده : کوثر - ساعت ٧:۱٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٧/۳٠
 

امروز اخرین روز مهر ماه بود . اخرین فرصتی  که به خودم داده بودم .وبه همین راحتی تمام شد. از فردا همان ادم کنترلگر بی رحمی میشم که در تمام این بیست و هفت سال گذشته بودم.....همون دختر قانع و ابلهی که خودش را با دلایل غیر زمینی سرگرم میکنه وبسیاری از لذایذ خواستنی رو به دروغ انکار میکنه. باید از این ناخوداگاه اشفته بازار فرار کنم وبه همون سطح خوش و خرم خودم برگردم .،جاییکه غایت من در رضایت دیگران تعریف میشه ........چقدر فکر کشی کرده بودم تا به این مرحله برسم و چه ساده این تصویر دوست داشتنی از نجابت یک زن رو با دستهای خودم خراب کردم.نمازهایم دروغ بوده اند؟ چادرم؟ 

ولی ..... فردا روز دیگری خواهد بود گرچه .........هیچ مطمئن نیستم.

صدای برخورد دو شمشیر را میشنوم دزدکی به جنگاوری این این پدر و پسر حسودی میکنم .توی دلم یک جورمعده  درد شیرین میپیچد.حالا مطمئنم.

 

 


 
 
 
نویسنده : کوثر - ساعت ۸:٤۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٧/۱۸
 

امروز که رفته بودم دنبال کار:

خیلی چیز ها را دیدم، کاربرد لباس،منش،لحن،چاپلوسی. ادمهایی که سر جایشان نیستند و لبخند میزنند،وادمهایی که انها هم سر جایشان نیستند و دست و پا میزنند. احترام به میز،به اتاق، به نسبت،به هر چه به جز شعور انسان را دیدم.

به کرج که رسیدم دلم بد جوری پر بود.که در های باز مزار محله ام مرا در خود کشید. یکی یکی از کنار دلبستگیهای خاکی ام گذشتم:اقاجون،دایی ،مریم،فاطمه،........

ولی به ابوالفضل که رسیدم سست شدم.نشستم ..... همه عقده هایم را برایش گریه کردم.


 
 
صدا
نویسنده : کوثر - ساعت ۱۱:٤٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٧/۱٤
 

صدا تنها صدا است که می ماند

شیر اب چکه میکند

 امروز چهارشنبه چهاردهم مهر بود .چشمهایم را که میبندم دنیای تازه ای را میبینم دنیایی که در ان فقط باید شنید  کافیست بنشینی تا جادوی صداها تو را در خویش ببلعد و منفعلانه به تغییراتی که یک صدا میتواند در روحت ایجاد کند تن دهی.دنیایی که همواره در امتداد دنیای تصویر و لمس جریان داشته اما تا صدایی ویرانت نکند دوباره ساخته شدنت را در این دنیا نخواهی شنید.پاییز فصل صداهاست.صدای زنگ مدرسه صدای بچه ها   صدای اعتراض برگها   برنامه صبحگاهی سر صف ............

این روزها در حسرت این صداها میسوزم . نمیدانم چرا به این راحتی دستهایم را از ان همه شادابی کوتاه کردند واشکهایم چشمهای منتظرم را بست و گوشهایم ناگهان دنیای صدا را کشف کرد.شاید همیشه این حس را داشته ام شاید ....اه ه ه اگر بدانی چقدر دلم گریه میخواهد این روزها ...........اگر بدانی .........از سکوت بیزارم از صداهایی که فرکانس شان را ندارم خسته ام....از کلیشه احمقانه ای که برای خودم ساختم و با غرور اسمش را شخصیت گذاشتم راضی نیستم......از انتقال این بیرحمی به ایلیا میترسم .....کاش این همه خوب نبودی تا به لیست  افسردگیهای این روز هایم اسم تو را هم اضافه میکردم.....از بی ادعایی صدا خوشم می اید انهم در این وانفسای بت........این روزها تمامی هم دارند؟؟ایا میشود که ارام ارام از این غلبه شیرین صدا گریخت؟باید بروم تا این صدای چکه کردن شیر اب دیوانه ام نکرده......

 

کاش بیاید ان روزی که از کنار حس هماغوشی با این کتونی مشکی بی رنج عبور کنم