خوارس

کبابی
نویسنده : کوثر - ساعت ۱٢:٠٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۱٠/۱٩
 

بعد از روزهایی که زیر دندانم طعم هبوط را چشیدم روزهای بی نوشتن خسته ی تصمیم ساز تردید سوز.دیشب بالاخره به فضایی سرشار از الهام رفتم و قفل سکوت دستهایم شکست.انجا یک محفل هنری علمی یا یک تجمع دوستانه نبود......

کبابى .انگار موج سیال مهربانی بی اراده با خود میبردت.ناگهان در باز شد و من پرتاب شدم وسط فیلمهای علی حاتمی.زل زدم به نوشابه شیشه ای مشکی که دیواره اش عرق داشت و فقط حس خوبم را با تعجب تجربه کردم.حالم خوب شد.از ان حال و هواها که میخواهی به همه سلام کنی وبخندی و خودت را سخاوتمندانه ببخشی.مثل وقتهایی که رنگها واقعی تر میشوند و حاضری قسم بخوری که هر چه قبل از این لحظه را خواب دیده ای.سرم را که بلند کردم دلم هری ریخت.چشم های اشنای عاشق صبورت را دیدم .تو تمام این مدت اینجا بودی؟چقدر انتظار  خرجم کردی تا از گردش های کودکانه ام خسته شوم و باز تو را با کوه صبرت در یک کبابی وقتی با اشتها برای هرسه مان لقمه میگیری پیدا کنم؟تسلیم شدم........

دیدم که باز دارم دزدکی نگاهت میکنم. دیدم که عشق ما راستکی بوده........