یادم باشد دستکش اشپزخانه سوراخ شده.
یادم باشد نیم ساعت قبل از امدنش چای دم کنم.
یادم باشد ایدا برچسب سیندرلا دوست دارد،ملیکا پو،مهدیه میکی موس.
یادم باشد ایلیا خودش باید در تاکسی را باز کند و خودش کرایه را به راننده بدهد.
یادم باشد به حساسیت های نرگس احترام بگذارم .
یادم باشد همیشه به صبا دو تا شکلات بدهم تا مال خودش را برای دایی امیرش نبرد.
یادم باشد که از هر چیزی که بوی ماکروویو بدهد متنفر است.
یادم باشد که چقدر عمو منصور را دوست داشتم و هیچ وقت نمیدانستم.
یادم باشد در دل تاریکی تردید های کهنه ام دلم با جمله ای کوتاه از تو روشن میشود.
یادم باشد قدر دوستانم را بدانم قبل از اینکه تصادف کنند.
.
.
.
یادم باشد وقتی مهم ترین دغدغه ی ذهن من قسمت جدید خاطرات خوناشام بود ، مادر ملیکا در چه باتلاقی از زجر دست و پا میزد و چطور جلوی چشم های من شکست، قبل از این هرگز و به این شفافیت شاهد از دست رفتن ایمان کسی نبودم.
یادم باشد که فقر ایمان را زنده بگور میکند.
یادم میماند؟
داشتم ظرف میشستم و البوم جدید شاهین و گوش میدادم و حواسم به ایلیا بود و به تکالیف اخر هفته ی بچه های کلاس فکر میکردم و دلشوره ی خونه تکونی داشتم و.......................
منی که شعر میگه و شعرهاشو برای کسی نمی خونه از همه ی من های دیگه ام قوی تره . و البته ترسو تر .این شعرم رو بخونین و بی ملاحظه نظر بدین . مثل یه دوست.
من از تمام حادثه های بدون شرح
از شهر های خالی پر پر زنور و طرح
از چشم های خیس تو با لقمه در دهان
از دردهای قاعده و عرض استخوان
از زن شدن کنار تو از جنگ با خودم
از انفجار شیشه ای سنگ تا خودم
ازروزهای مضطرب ترس از گناه
ازشرم های ساکت تحلیل اشتباه
از گم شدن کنار تو با تو درون تو
از تکیه بر تمامیت سرنگون تو
کابوس های خیس عرق را شناختم
در بطن بی تعهدی ام لانه ساختم
به این غروب غمزده ی ما نگاه کن
گاهی تو هم به خاطر من اشتباه کن
شعری از دکتر مهدی موسوی میگذارم که بد جور به دلم نشست .مرا برد به بدبختی مرد هایی که خیال میکنند عاشق اند:
خون می جهد از گردنت با عشق و بی رحمی
در من دراکولای غمگینی ست… می فهمی؟!
خون می خورم از آن کبودی ها که دیگر نیست
در می روم این خانه را… هرچند که در نیست!
عکس کسی افتاده ام در حوض نقاشی
محبوب من! گه می خوری مال کسی باشی
گه می خوری با او بخندی توی مهمانی
می خواهمت بدجور و تو بدجور می دانی
هذیان گرفته بالشم بس که تبم بالاست
این زوزه های آخرین نسل ِ دراکولاست
از بین خواهد رفت امّا نه به زودی ها!
از گردن و آینده ات جای کبودی ها
حل می شوم در استکان قرص ها، در سم
محبوب من! خیلی از این کابوس می ترسم!
زل می زنم با گریه در لیوان آبی که…
حل می شوم توی سؤال بی جوابی که…
می ترسم از این آسمان که تار خواهد شد
از پنجره که عاقبت دیوار خواهد شد
از دست های تو به دُور گردن این مرد
که آخر قصّه طناب ِ دار خواهد شد!
از خون تو پاشیده بر آینده ای نزدیک
از عشق ما که سوژه ی اخبار خواهد شد!
می چسبمت مثل ِ لب سیگار در مستی
ثابت بکن: هستم که من ثابت کنم: هستی
سرگیجه دارم مثل کابوس زمین خوردن
روزی هزاران بار مردن! واقعا مردن!!
بعد از تو الکل خورد من را… مست خوابیدم…
بعد از تو با هر کس که بود و هست خوابیدم!
بعد از تو لای زخم هایم استخوان کردم
با هر که می شد هر چه می شد امتحان کردم!
خاموش کردم توی لیوانت خدایم را
شب ها بغل کردم به تو همجنس هایم را
رنگین کمان کوچکی بر روی انگشتم
در اوّلین بوسه، خودم را و تو را کشتم
هی گریه می کردم به آن مردی که زن بودم
شب ها دراکولای غمگینی که من بودم!
و عشق، یک بیماری ِ بدخیم ِ روحی بود
تنهایی ام محکوم به سـ-کس گروهی بود
سیگار با مشروب با طعم هماغوشی
یعنی فراموشی… فراموشی… فراموشی…
تنهایی ِ در جمع، در تن های تنهایی
با گریه و صابون و خون و تو، خودارضایی
دلخسته از گنجشک ها و حوض نقاشی
رنگ سفیدت را به روی بوم می پاشی!
لیوان بعدی: قرص های حل شده در سم
باور بکن از هیچ چی دیگر نمی ترسم
پشت ِ سیاهی های دنیامان سیاهی بود
معشوقه ام بودی و هستی و… نخواهی بود
خبر گرفتن این جایزه منو بسیار به ایرانی بودنم امیدوار کرد.

من هنوز منتظرم
بیست و هشت به خودی خود عدد ترسناکی نیست ولی من با هر تبریکی بی اراده میلرزم.بیست و هشت سال گذشت بی اونکه عادتهای قبیح ترک بشن یا حتی کمرنگ . دیگه حس نیمه اول رو ندارم. دیگه هوس دو باره و دوباره و دوباره دیدن رهایی از شاووشنگ رو ندارم.دیگه نمیتونم کنار ایلیا از تماشای کارتون لذت ببرم.گرچه..........
هنوزنشونه های صدسال تنهایی هست تا بی هوا که بازش میکنم درست همون جایی بیاد که رمدیوس به اسمون رفت.
هنوز هم میتونم فیلم ببینم وکتاب بخونم و لذت ببرم و هیجانزده بشم.
هنوز میتونم شعر بگم.
هنوز منتظر غریبه هایی هستم که یه روزی اشنا بودند .
هنوز میتونم یاد بگیرم.
هنوز هم با حرارت سابق مارک لباس جمع میکنم و هر از گاهی مثل یه بچه دور خودم میریزمشون روی زمین و ته ته دلم از ذوق یه جوری میشه.
هنوز دوست داشتنیهامو دارم.خانواده ,دوستانم و بچه های کلاسم.
هنوز شبم با تو معنا میگیره.
گرچه , هنوز منتظرم.
امروزی که به هر حال گذشت
چه روز عجیبی بود. من رو پرتاب کرد به روزهای برفی دبیرستان که انگار دنیا کوچکتر بود, هر اتفاقی شدنی بود.مثل امروز که جابر رو کنار جاده دیدم,اون صدای اشنا,فرو ریختن نقابم با دیدن دردکشیدن ایدا,زار زدنم توی سالن مدرسه کنار ایدا,تزلزل همه ی اعتقاداتم درست توی یک چشم بر هم زدن,زل زدن پرشور تو به چشمهام.
خیلی شبیه نوجوونی مزخرفم بود امروز.
بهترین قسمتش بغل کردن فرنیک تو پیچ و خم های جاده چالوس بود, دلم میخواست راز این شروع و از چشم هاش بفهمم.

ایلیای من .
امروز که عکساتو نگاه میکردم دیدم بزرگ شدی. نمیدونی چقدر از بزرگ کردنت میترسیدم.
دیروز بعد از سالها نامه نوشتم.
این شعر رو وقتی هفده ساله بودم و خیلی نامه باز بودم نوشتم:
نوشته ام برای تو و انتظار میکشم
به روی بوم خالیم فقط بهار میکشم
خدا مرا نگاه کرد و واژه ای خلاص شد
در این بهار پر امید صد چنار میکشم
همیشه انتظار ها چو نغمه است بعد از این
به روی ان چنارها هزار سار میکشم
غرور کودکانه ام هنوز شست میمکد
چرا ازو که بچه است همیشه کار میکشم
نمان اگر نخواستی من اشتباه میکنم
که دور طرح عشق تو فقط حصار میکشم
خیلی تاثیر گرفتم از تو که نه شاعری نه ادعای نوشتن داری نه نامه بازی. ولی میتونی با یه sms ذهن ادبی من روقلقلک بدی.
نظرات ()