خوارس

شاید.....
نویسنده : کوثر - ساعت ۱٢:٢۳ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/۱٢/٤
 

شاید نباید چیز خاص و ویژه ای باشد..... 

شاید همین زمزمه های زیردوش حمام هم بتواند سرنخی باشند به انتهای قرقره ای که جایی در من گم شده است. 

شاید همین پیغام که جرقه ای بود در این نیمه شب... کافی باشد برای اینکه باورم بشود که در دورترین خم و پیچ پیچیده ی ذهنم منتظر بودم تا نگاهی ناز کلماتم را بکشد..... 

نگاهی که نمیشناسدم.....

تقدیم به جرقه ی ناشناس 

پ ن؛ اگر مشکل فونت داشتم بگذارید به حساب نیمه شب و کمبود امکانات 

 

 

 


 
 
نرگس
نویسنده : کوثر - ساعت ۱۱:۱٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٢/٢۳
 

..........

وقتی خسته بودم با چای از راه رسیدی

وقتی عاشق شدم با نگاهی پر از لبخند

وقتی مادر شدم ، مادر شدی

هر جا تکیه دادم گرمای تو پشتم بود

هرجا بریدم قدمهایت را کند کردی

همیشه  دستی شبیه دست تو درست در لبه بغلم کرد

هرگز چال های خندیدنت تکرای نشد

وقتی رنج میکشی

غمگین ترین زن دنیا در من ضجه میزند

هنوز ترجمه ی عشقم برای تو نگرانی است

همچنان در کنج خوابهایم به اطمینان حضور تو دلخوشم

همچنان ارام ............

 

 


 
 
مادر جون
نویسنده : کوثر - ساعت ۱٠:٤٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱۱/۳
 

مادر بزرگی قصه اش را گفت و پر زد

مرگی دگر بر ریشه های من تبر زد

.

انگار می اید صدای تو ولی دور

انگار میخندی ولی ارام،مغرور

.

اهسته می غلتم به ریل خاطراتم

امشب قطاری بی سوارو بی ثباتم

.

چشمان من حتی مرا باور ندارند

این غصه ها اخر پدر مادر ندارند

.

امشب گمانم دست های تو جوان است

"بهتر که راحت شد"دروغ دیگران است

 

22. دی . 1391

خونه ی مادر جون


 
 
سپیده
نویسنده : کوثر - ساعت ۱:٠٧ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/۸/۱۸
 

همین شنبه ای که بیاید تو عروس میشوی

و من  یادم هست که تو دریچه ی من به دنیا شده بودی ، وقتی تمام شب و روزم در ابعادی کمتر از کیلومتر میگذشت ، وقتی نوجوانی در چشمانت دیدم که بسیار شبیه راه هایی  بود که من هرگز نرفته بودم .

 

همین شنبه که بیاید پچ پچ هایمان کمرنگ میشود .......

 

 

امشب چند ثانیه به پنجره ای زل زدم که غربت این کوچه را  با همان لحن منحصر به فرد بی ادبانه اش مسخره می کرد ..........

 

 


 
 
فراموشی
نویسنده : کوثر - ساعت ۱٠:٤٤ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٦/٢٤
 

قسمت هایی از اخرین شعرم:

 

خیره ماندم به صفحه ی گوشی

در تنم ترس یک فراموشی

غوطه خوردم به خاطراتی که

لرزه افتاد بر ثباتی که

پرسپکتیو یک خیابان بود

حکم یک لحظه در اوتوبان بود

شرم نمناک بوسه ای غمگین

که گذشت از لبم شبی سنگین

تپش گرم و سرخ تو در من

ناگهان ،ابتدای هیچ شدن

سرعت دست و سیر و یک رنده

با سری از نبوغ اکنده

پیشبندی جدید میبندم

به کثیفی به ظرف میخندم

.

.

.

.

خیره ماندم به صفحه ی گوشی

ترس تاریک یک فرا موشی

کوثر-24-شهریور-1391


 
 
خواب
نویسنده : کوثر - ساعت ۱:٠٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٥/۱٦
 

خواب دیدم

همیشه درست به همینجا که میرسم گیر میکنم.

باز بر میگردم تا ببینم کجای کارم لنگیده،ولی بعد از مدتی خودم را بی هدف و سرگردان در میان گذشته پیدا میکنم .باید راه حلی باشد....فرمولی یا نمیدانم .....قرصی....دوایی....چیزی..............

چطور میشود که گاهی بلدم با همه ی پلیدی ها بجنگم و گاهی انگار که یک شیطان بالفطره بوده ام.....با قدرت و افتخار از میان همه ی ظرفیت های موجود دست دراز میکنم و تکه ای از سیاهی را برمیدارم؟

گاهی شک میکنم که این جنگ بین خدا و شیطان در من فقط یک بازی تبلیغاتی است برای انکه ذهنم را از حقیقت منحرف کند.حقیقتی که بسیار به من نزدیک است.

این چه خوابی بووود؟

گیج ترم کرد.

 


 
 
غروب جمعه
نویسنده : کوثر - ساعت ٦:٢٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٤/٢۳
 

داشتم تو دلتنگی های غروب جمعه  غوطه میخوردم و به این کتاب فکر میکردم.

پدر ان دیگری-اثر پری نوش ضیغمی

خوندش برای من درست به موقع بود


 
 
مارال رویای سپید
نویسنده : کوثر - ساعت ۱۱:٢٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۳/٢۱
 

تا حالا شده  مدتها حس کنی که جای چیزی خالی است. که یک جای کار بد جوری میلنگد, که وقتی به دستهایت نگاه میکنی تردید نداری که این دستهای خودت نیست, که در کنار شادیهایت و غمهایت و انتخابهایت خلایی از واقعیت را حس کنی , مثل وقتی که برای چند صدم ثانیه مکث میکنی تا مطمین شوی بیداری ولی در نهایت مطمین نمیشوی. شده شک کنی به اینکه ما چند درصد حضور داریم؟ به احتمالی ناچیز از عدم تکرار طلوع فردا؟ وصبح............ که میشود, شده ندانی کدامی؟ شده ؟

 

 

شده یک روز صبح که از خواب بیدار میشوی باور کنی که تو همانی که هستی؟ همان که همواره برای نیکی میجنگد و از بدی نمیترسد؟ به دستهایت نگاه کنی و دستهایی عاشق را به یاد بیاوری که رویای بخشیدن داشت؟ شده از فردا نترسی؟ از گفتن مگوهایت نترسی؟ از تجربه حتی به قیمت شکست نترسی؟ از نزدیکی حتی به قیمت فاصله, نترسی؟ شده نفسهایت را بشماری و اراااام طوری که انگار این اولین دم و بازدم توست ذووووق کنی؟

 

 

شده شناور شوی در عمق چشمهایی که فقط میخواستی در سطح حفظشان کنی تا نکند در عمق از دستشان بدهی؟ شده با ور کنی که دوستی از عشق زیباتر است؟

 

 

شده تمام سلولهااای تنت از این که هیچ رازی در دلت نیست وووول بخورند؟

من با تو به این شروع رسیدم,

و با تو تا ته ارامش را خواهم رفت,

کنار تو .


 
 
← صفحه بعد